آغاز دنیای وارکرفت

در آغاز، یعنی حتی قبل از این‌که جهان شکل گیرد، تنها نیرویی که وجود داشت، نیروی روشنایی (Light) بود. بعدها، نیروی دیگری به اسم وید (Void) پدیدار شد. به هم خوردنِ لایت و وید با یکدیگر باعث شد انفجارهایی حاصل شود. انرژیِ تولید شده از این انفجارها منجر به شکل‌گیری جهان وارکرفت شد و به تبع، سرزمین‌های جدیدی نیز شکل گرفت. به زبانی ساده‌تر، درست آن لحظه که لایت و وید به یکدیگر برخورد می‌کنند، دنیای فیزیکی شکل مي‌گیرد. آغاز این جهان، به این ترتیب بود و انرژی حاصل از انفجارهای کیهانی باعث تشکیل فرم‌های مختلفی از حیات شدند.

اگر قرار باشد نقطه‌‌ای را برای شروع حوادث بازی وارکرفت پیدا کنیم، باید به گذشته‌های بسیار دور سفر کنیم؛ زمانی که همه چیز با تایتان‌های پانتئون (The Pantheon) شروع شده بود؛ تایتان‌هایی که به نوعی خدایان وارکرفت شناخته می‌شوند و بخش اول زندگی خود را در قالب ماهیتی به اسم World-Soul در خواب به سر می‌بردند. این موجودات با بیدار شدن از این خواب، تلاش کردند تا هم‌نوعان بیشتری از جنس خود را در قالب ورلد سول‌ها پیدا کنند. از طرفی دیگر، وظیفه‌ی شکل‌گیری سیاره‌ها و حفظ نظم و تعادل درون آنها را نیز برعهده داشتند.

از طرفی دیگر، در چنین نوع داستان‌هایی، در کنارِ هر نیروی خیری، نیروی شر نیز وجود دارد. بر همین اساس، خدایان دیگری نیز در همان ابتدا در وارکرفت وجود داشتند که به عنوان اربابان وید (Void Lords) تلاش می‌کردند تایتان‌ها و ورلد سول‌هایشان را فاسد (corrupt) کنند. البته فساد نه به معنایی که می‌شناسیم؛ چراکه اربابان وید می‌خواستند هر آنچه که وجود دارد را با خود و محیطشان همگن کرده و به نوعی سرزمین Eternal Torment را ایجاد کنند. اربابان وید به نوعی فعالیت‌های تایتان‌ها را بررسی می‌کردند و آنها به تدریج به قدرت‌ بسیار زیاد تایتان‌ها حسادت ورزیدند؛ به همین دلیل اربابان وید تصمیم گرفتند بر ضد آنها کارهایی را انجام دهند. از آنجایی که اربابان وید مطلع نبودند ورلد سول‌ها در کدام سیاره‌ها وجود دارد، موجوداتی به نام خدایان باستانی (Old Gods) را به لوکیشن‌های مختلف می‌فرستادند تا کارِ رصد و دریافت ورلد سول‌ها را انجام دهند.

تایتان‌های پانتئون در برابر اربابان وید (Void)

تایتان‌ها از ماهیت انرژی وید باخبر بودند اما از هویت اربابان وید یا حتی خدایان باستانی خیر. تایتان‌ها توجه‌شان به نیروی تاریک دیگری در قلمروی به اسم Twisting جلب شد که از قِبلِ این نیرو، موجودات بدطینتی خلق شد که امروزه آنها را شیاطین می‌نامیم. این موجودات قصد نابودی تمامی جنبنده‌های زنده‌ی دنیا را در سر داشتند. تایتان‌ها از این اتفاق خوشحال نبودند و به همین دلیل آنها برای جلوگیری از اتفاقات ناگوارِ پیشِ رو، شجاع‌ترین مبارز خود را به اسم سارگراس (Sargeras) به آن محل فرستاده تا این بحران را حل و فصل کند. این مبارز، شجاعانه برای مدت زیادی بین دنیاها سفر کرده و به مبارزه با شیاطین می‌پرداخت تا این‌که به یک نکته‌ی عجیب پی برد.

سارگراس و اولین رازی که به آن پی برد

سارگراس متوجه شد که با شیاطینی روبه‌رو می‌شود که قبلا آنها را قلع و قمع کرده بود. او در نهایت راز مهمی را کشف کرد. شیاطین در صورتی واقعا برای همیشه کشته می‌شوند، اگر تنها در قلمرو خودشان یعنی همان تویستینگ (twisting nether) کشته شوند. البته سارگراس کاملا متوجه نشد که ساز و کار قلمرو مذکور به چه صورتی است. او تنها این قضیه را فهمید که شیاطین به این راحتی از بین نمی‌روند و به همین منظور سارگراس تصمیم گرفت آنها را در یک بعد از زمان به اسم ماردوم (Mardum) زندانی کند. این مبارز توانست به هدفش برسد و با این کار، آرامش به هستیِ وارکرفت برگشت.

سارگراس و دومین رازی که به آن پی برد

آرامش دنیا تا زمانی دوام داشت که سارگراس از سر کنجکاوی، جهانی را کشف کرد که توسط خدایان باستانی آلوده شده بود؛ جهانی که در داخل آن، یک ورلد سول وجود داشت. شیاطین نیز تلاش می‌کردند تا انرژی وید را از آن استخراج کنند. سارگراس به این راز نیز پی برد که اگر اربابان وید می‌توانستند یک ورلد سول را به صورت کامل آلوده کنند، نیروی بسیار عظیمی آزاد می‌شد که به واسطه‌ی آن، یک موجود خبیث ظهور پیدا می‌کرد؛ موجودی که تایتان‌های پانتئون‌ هم نمی‌توانستند جلوی او ایستادگی کنند.

از طرفی تایتانِ آلوده به وید می‌توانست تمام ماده و انرژی موجود در جهان را یک تنه مصرف کند. این اتفاق در راستای همان چیزی است که اربابان وید از ابتدا می‌خواستند؛ یعنی وجود سرزمینی یک‌پارچه از هویت وجودیِ خودشان. سارگراس برای اولین بار، از این آینده‌ی شوم به وحشت افتاده و ورلد سول را با شمشیر خود به دو تکه تقسیم می‌کند. این تصمیم باعث ایجاد شدن انفجار عظیمی می‌شود که هم خدایان باستانی و هم انرژی‌های تاریک را به خود جذب می‌کند اما با تمامی این داستان‌ها، تایتان مورد نظر کشته مي‌شود.

ایدئولوژی سارگراس و نحوه شکل‌گیری ارتش Burning Legion 

ایدئولوژی سارگراس این بود که اگر قرار باشد دنیای فاسد داشته باشیم، بهتر است از اول ریشه‌ی فساد را نابود کنیم تا اصلا حیاتی شکل نگیرد تا به فساد کشیده شود. متاسفانه سایر تایتان‌ها کاملا با این طرز فکر مشکل داشتند و این عقیده در تایتان‌ها وجود داشت که می‌توان برای پاک کردن محیط و شخصیت‌ها جنگید و تنها به پاک کردن صورت مسئله اکتفا نکرد. تایتان‌ها متاسفانه نتوانستند سارگراس را قانع کنند؛ چراکه این مبارز باور داشت حتی یک سیاره‌ی بی‌روح می‌توانست گزینه‌ی بهتری برای زندگی باشد تا این‌که کل سیاره توسط اربابان وید تسخیر شود؛ بنا به همین دلایل سارگراس از جمع تایتان‌های پانتئون رانده شد.

سارگراس تصمیم گرفت به تنهایی ارتشی از شیاطین را ایجاد کند. او قبلا برای ساخت زندان شیاطین زحمات زیادی را کشیده بود اما او در نهایت با شکستن غل و زنجیرهای این زندان، شیاطین را در خدمت خود گرفت. این‌گونه شد که ارتشی به اسم Burning Legion شکل گرفت تا با فساد اربابان وید به نوعی مقابله شود.

کشف سیاره‌‌ی آزراث و جنگ علیه امپراطوری سیاه

در گیر و دارِ ساخت ارتش جهنمی، تایتان‌ها توانستند ورلد سول سیاره‌ی آزراث (Azeroth) را پیدا کنند که متاسفانه توسط خدایان باستانی آلوده شده بود. با این حال تایتان‌ها به این موضوع پی بردند که هنوز می‌توان آزراث را نجات داد. از طرفی، تایتان‌ها از این‌که خودشان وارد مهلکه شوند کمی وحشت داشتند؛ چراکه فکر می‌کردند اگر از قدرت‌هایشان استفاده کنند، به روحِ تایتان خفته در سطح سیاره، آسیب جدی وارد می‌شود. به همین دلیل تایتان‌ها ارتشی از خدمتکاران وفاداری را به استخدام خود درآوردند.

ارتش خدمتکاران تایتان‌ها توسط محافظینِ تایتان‌ها (Titan’s Keepers) در جنگ علیه امپراطوری سیاه (Black Empire) هدایت می‌شدند. رهبری این امپراطوری مخوف روی دوش چهار خدای باستانی سنگینی می‌کرد؛ کفون (Cthun)، یاگ‌ساران (Yogg-Saron)، یاشاراش (Y’shaarj) و نزاث (N’zoth).

ماجرا زمانی جالب می‌شود که می‌فهمیم تایتان‌ها بدون نابود کردن سیاره نمی‌توانند خدایان باستانی را نابود کنند چون آنها به نوعی به سیاره‌ی آزراث متصل هستند. بنابراین تایتان‌ها تصمیم گرفتند مثل رویکرد سارگراس در گذشته، به نوعی خدایان باستانی و شیاطین را زندانی کنند؛ اما در بعدی به اسم Elemental plane.

کمک گرفتن تایتان‌ها از چاه ابدیت (Well of Eternity)

 با این حال قدرت یاشاراش به اندازه‌ی زیاد بود که خودِ تایتان‌ها دست به کار شدند و دقیقا همان نگرانی که از قبل داشته‌اند، گریبانشان را گرفت. روح تایتان به شدت آسیب دید و از بابت این اتفاق، انفجاری عظیم رخ داد. پس از این اتفاق تایتان‌ها متوجه شدند که از بین بردن خدایان باستانی باعث می‌شود سیاره‌ی آزراث نیز نابود شود. بهترین راه حل همچنان زندانی کردن خدایان باستانی بود و در حقیقت، تایتان‌ها گزینه‌ی دیگری روی میز در اختیار نداشتند.

تایتان‌ها در نهایت توانستند به مقصود خود رسیدند. آنها پس از زندانی کردن خدایان باستانی تصمیم گرفتند در قدم اول، آسیب یاشاراش به آزراث را با استفاده از چاه ابدیت (Well of Eternity) حل و فصل کنند. در قدم بعدی تایتان‌ها روی روح تایتان خفته کار کردند تا توانمندی گذشته‌ی خود را پیدا کند. سپس آنها تشکیلات و تجهیزات زیادی را خلق کردند تا به جامعه‌ی آزراث کمک‌رسانی شود. حتی شایعه شده بود این تشکیلات می‌تواند قدرتی بیشتر از خودِ سارگراس را نیز پیدا کند. از سمتی دیگر نگهبانان بیشتری به عنوان خدمتگزاران تایتان‌ها خلق شد تا امنیت سیاره به شکلی درست تامین شود.

البته مخلوقات تایتان‌ها صرفا در ابتدای خلقتشان خصیصه‌های مطلقا مثبت داشتند و با تکامل در گذر زمان، خصیصه‌های رفتاریشان نیز تغییر پیدا می‌کرد. تایتان‌ها به طور خلاصه همه کار کردند تا سیاره‌ی آزراث مجدد سر پا بایستد. از طرفی آنها صبر کردند تا بالاخره روزی روحِ تایتانی که از آن مراقبت می‌کردند از خواب ابدی بیدار شود.

تایتان‌ها قرار بود به سارگراس اطلاع دهند که دیگر نیازی به خشونت نیست و واقعا می‌توان بدون کشتنِ یک موجود زنده، دنیا را از شر فساد و تاریکی نجات داد. متاسفانه سارگراس به هیچ صراط مستقیمی هدایت نشد؛ چراکه وقتی سارگراس از وجود چنین روحِ تایتانی خفته مطلع شد، برای نابودی‌اش خیز برداشت چون همچنان این مبارز بر این باور بود که ورلد سولِ مورد نظر فاسد شده است؛ به همین سبب نبردی بین تایتان‌ها و سارگراس مجدد شکل گرفت که در نهایت سارگراس، پیروز از این جنگ بیرون آمد.

ورود ملکه آشارا، مالفورین و ایلیدن به داستان

خوشبختانه سارگراس هیچ ایده‌ای نداشت که چگونه می‌تواند وارد سیاره آزراث شود؛ سیاره‌ای که همه چیز در صلح و صفا برقرار بود و اهالی سرزمین‌های مختلف در سطح این سیاره درگیر زندگی خودشان بودند. مشکل از جایی شروع شد که برخی از اهالی آزراث به اسم نایت الف‌ها، در استفاده از جادو به درستی عمل نمی‌کنند و به نوعی به سارگراس سیگنال می‌دهند که لوکیشن دقیق سیاره کجاست. سارگراس نیز به نوعی توانست آشارا (Azshara)، ملکه‌ی الف‌ها را فریب دهد تا با استفاده از چاه جادویی ابدیت، یک پرتال باز کند.

مالفورین (Malfurian) و ایلیدن استورم ریج (Illidan Stormrage)، دو برادر از نژاد نایت الف بودند که تصمیم گرفتند ملکه آشارا را از این کار بر حذر دارند. این دو تن به مقصودشان نزدیک شده بودند اما بین دو برادر اختلاف نظر ایجاد می‌شود. مالفورین می‌‌خواهد با نابود کردن چاه، سیاره آزراث را نجات دهد. در سمت مقابل ایلیدن با نظری کاملا متضاد، به برادرش خیانت می‌کند. در نهایت چاه ابدیت منجمد شده و گردابی عظیم شکل گرفت. با این‌که وسعت تخریب بسیار زیاد بود، آزراث بار دیگر نجات پیدا می‌کند.

ماجرای سیاره‌ی دراینور، ورود کیل‌ جیدن به خط داستانی و نحوه ایجاد ارتش هورد

سارگراس زمانی که دید نمی‌تواند به این راحتی آزراث را تصاحب کند، به فکر بزرگ‌تر کردن ارتشش افتاد. به همین دلیل به سیاره‌ی دیگری به اسم آرگوس (Argus) رفت تا سه رهبر از نژاد اریدار (Eredar) را در اختیار خود بگیرد. سه فردی که نامشان کیل جیدن (kil’jaeden)، آرچیموند (Archimonde) و ولن (Velen) بود. از بین این سه تن، تنها ولن از این پیشنهاد سر باز زده و به سمت سیاره‌ی دراینور (Draenor) فرار کرد. به همین دلیل به افرادِ پیروِ ولن، درای‌نِی (Draenei)، یعنی اهل سیاره‌ی دراینور گفته می‌شود. کیل جیدن از این رفتار ولن دلخور شد چون فکر می‌کرد ولن به نوعی به او و آرچیموند خیانت کرده است.

پس از حمله‌ی ناموفق به آزراث، کیل جیدن که به جناح سارگراس پیوست، به سیاره‌ی دراینور می‌رود تا با پیاده‌سازی یک نقشه‌ی بسیار هوشمندانه اما پلیدانه، ارک‌های بومی آن محل را فاسد کند تا به جناح سارگراس ملحق شوند. کیل جیدن با خوراندن خون شیطانی با ارک‌ها، پروسه‌ی جذب آنها را با موفقیت انجام می‌دهد. ارک‌ها از این بابت رسما به خدمتگزاران سارگراس و لژیون تبدیل می‌شوند. ارتش هورد (Horde) این‌گونه متولد می‌شود؛ اتفاقی که سرمنشاش کسی نبوده جز کیل جیدن.

هورد در برابر آلاینس؛ مقابله نژادهای وارکرفت با یکدیگر

بعد از نقشه‌ی موفقیت‌آمیز کیل جیدن علیه ولن و مردمانش، سارگراس گروه هورد را روی سیاره‌ی در حال نابودی‌شان رها کرد. همین اتفاق ناگوار باعث شد تا هوردها بخواهند مکان جدیدی را برای زندگی پیدا کنند. آنها برای این منظور به سمت سیاره‌ی آزراث روانه شدند. هوردها با ایجاد دارک پورتال‌ به آزراث، رسما نبرد جدیدی را رقم زدند؛ نبردی که به نوعی تهاجم به سرزمین آزراث تلقی شد. مردمان آزراث با دفاع کردن از سرزمین‌ خود توانستند در نهایت دارک پورتال را ببندند. اورک‌ها که راه دیگری برای زنده ماندن نمی‌دیدند مجدد با ایجاد دارک پورتال‌های متعدد به آزراث، نبرد را تکرار کردند.

گروهی از قهرمانان آزراث برای مقابله با هورد، اتحاد آلاینس را تشکیل می‌دهند. آنها تصمیم گرفتند طی اقدامی جسورانه با عبور از دارک پورتال، به سیاره‌ی دراینور سفر کرده تا اورک‌ها را در همان سرزمین‌شان نابود کنند تا دیگر هیچ گونه دارک پورتال جدیدی ایجاد نشود. با این حال نقشه‌ی آلاینس به درستی پیش نرفت و پورتال‌های متعدد ارک‌ها باعث شد تا سیاره‌ی دراینور چند تکه شده و به محلی جدید و بدتری به اسم اوت‌لند (Outland) تبدیل شود. به همین سبب برخی از نیروهای آلاینس در همان سیاره‌ی اورک‌ها گیر می‌افتند و در سمت مقابل هم برخی از اورک‌ها در آزراث به دام افتاده و محبوس می‌شوند.

لیچ کینگ وارد می‌شود

کیل جیدن، مسبب تمام اتفاقات رویدادهای ناگوار اخیر، رسما به یک شیطان تمام عیار تبدیل شده است؛ اهریمنی که بیکار ننشسته و خدمتکار وفاداری را به اسم لیچ کینگ خلق کرد تا سیاره‌ی آزراث را به صورت مستمر و مداوم تضعیف کند. از سمتی دیگر طی سلسله حوادثی متوالی، شاهزاده‌ای به اسم آرتاس که از نژاد انسان بود، برای نجات مردمش علیه لیچ کینگ جنگید. متاسفانه آرتاس فریب لیچ کینگ را می‌خورد و با برداشتن شمشیری به اسم فراست‌مورن (Frostmourne)، به شوالیه‌ مرگ (Death Knight) تبدیل مي‌شود. آرتاس رسما در مقام یک سرباز، در رکاب ارتش لیچ کینگ قرار می‌گیرد و با حمله به سرزمین‌های پدری‌اش، الف‌های زیادی را قتل عام می‌کند.

فعالیت‌های آرتاس در نقش شوالیه‌ی مرگ

آرتاس در پی نبردهایش در جبهه‌ی تاریکی، با استفاده از منبع جادویی قدرتمندی به اسم سان‌ول (Sunwell)، موجودی به اسم کِلتوزاد (Kel’thuzad) را احیا کرده تا آرچیموند – که یک خدای باستانی قدرتمند است – را به این دنیا احضار کند. عملکرد اخیر آرتاس باعث شد تا سان‌ول علنا کارکردش را از دست بدهد و به نوعی فاسد شود. توانمندیِ های‌ الف‌ها (High Elves) به شدت به سان‌ول وابسته بود؛ به همین دلیل شاهزاده‌ی این دسته از الف‌ها که کالتاس (Kael’thas) نام داشت نام نژاد خود را به بلاد الف‌ها (Blood Elves) تغییر داد. شاهزاده کالتاس به این دلیل نام نژاد را تغییر داد تا ادای احترامی باشد بر افرادی که خونشان بابت دفاع از سرزمینشان علیه آرتاس ریخته شده بود.

ماجرای مبارزه‌ی آرتاس با سیلواناس ویندرانر

آرتاس در گذشته با یک جنرال از نژاد الف به اسم سیلواناس ویندرانر (Sylvanas Windrunner) مبارزه کرده و در نهایت نیز او را شکست می‌دهد. آرتاس به جای کشتن سیلواناس، روح او را از بدنش جدا کرده و سیلواناس را به یک بنشی (banshee) تبدیل می‌کند. با تبدیل سیلواناس به یک بنشی، او نیز رسما در خدمت لیچ کینگ به مبارزه می‌پردازد. زمانی که بالاخره قدرت آرتاس به عنوان شوالیه سیاه در پی نبردهای پی‌درپی به طرز قابل توجهی تضعیف می‌شود، سیلواناس خود را از بندِ تسخیر نجات می‌دهد اما همچنان یک بنشی است. سیلواناس تصمیم می‌گیرد انتقام سختی از آرتاس گرفته؛ به همین خاطر او برای کشتن آرتاس لحظه‌شماری می‌کند.

به پایان رسیدن مسیر آرتاس و روی کار آمدن لیچ کینگ جدید

وقتی خدمتکار کیل جیدن به سرزمین اوت‌لند دارک پورتال‌هایی را باز می‌کند، دو اتحاد آلاینس و هورد با سفر به اوت‌لند تصمیم می‌گیرند تا جلوی تهاجم لژیون را در همان بطن ماجرا بگیرند. آنها در اوت‌لند متوجه می‌شوند اورک‌های سالمی نیز وجود دارند که فاسد نشده‌اند و به همین خاطر در جناح قهرمان‌های داستان قرار می‌گیرند. کیل جیدن موقعی که گروه هورد را می‌ساخته، با خوراندن خونِ شیطانی (Demonic Blood) رسما کاری کرده تا اورک‌ها دچار طلسمی نحس شوند. به همین دلیل اورک‌ها به شدت مستعد جذب به سمت نیروی تاریک هستند. درگیری بین لژیون و قهرمان‌ها بالا می‌گیرد و لیچ کینگ در این نبرد آسیب جدی می‌بیند اما از بین نمی‌رود.

نبرد گروماش و ترال علیه آرچیموند و نحوه‌ی شکل‌گیری ارگریمار و ترامور

در گیر و دار تلاش‌های ترال و گروه اورک‌ها برای یافتن محلی امن برای زندگی، ترال به همراه فرد قدرتمند دیگری به اسم گروماش هل‌اسکریم (Grommash Hellscream)، جنگ بزرگی را علیه آرچیموند و ارتشش رهبری می‌کند. در نهایت امر گروماش با جان‌فشانی توانست آرچیموند و نیروهایش را از سیاره‌شان پس بزند. 

آلاینس و هورد با همکاری یکدیگر توانسته بودند آرچیموند و نیروهای تاریک را شکست دهند. ترال و جاینا تصمیم گرفتند روابط بین اورک و سایر نژادها را عادی‌سازی کنند. به همین دلیل برای این‌که مراوده و تجارت بین نژادها به راحتی انجام شود، اورک‌ها محلی به اسم ارگریمار (Orgrimmar) و آلاینس محلی به اسم ترامور (Theramore) را احداث کردند. آنها ثابت کردند که می‌توان در آرامش و بدون تنش در کنار یکدیگر زندگی و حتی با هم تعامل کرد.

کیل جیدن علیه لیچ کینگ

لیچ کینگ پس از یک نبرد بسیار سخت، همچنان زنده مانده بود. او به این نتیجه رسید که دیگر دلش نمی‌خواهد یک عروسک خیمه شب‌بازی برای اربابش کیل جیدن باشد. کیل جیدن از نیت لیچ کینگ باخبر شد و تصمیم گرفت ایلیدن استورم‌ریج را از بند اسارت ۱۰ هزار ساله‌اش آزاد کند. قبلا گفتیم که ایلیدن برای استفاده از قدرت چاه ابدیت وسوسه شده بود و در نهایت به یک فرد خیانتکار مشهور شد. ایلیدن پس از ۱۰ هزار سال محبوس ماندن، توسط کیل جیدن آزاد شد؛ چراکه لژیون به یک سلاح قدرتمند مثل او نیاز مبرم داشت.

کیل جیدن با هر نوع خواسته‌ی ایلیدن کنار آمد تا این سرباز بتواند لیچ کینگ را از پا در بیاورد. با این حال جالب است بدانید ایلیدن هیچ وفاداری خاصی نسبت به لژیون در خود نمی‌دید. ایلیدن برای این ماموریت، ارتش ناگا و «لیدی وش» را فراخواست. لیدی وش (Lady Vasjh) و گروه ناگا (Naga) سابقا الف‌هایی بودند که زمانی تحت سلطه‌ی ملکه آشارا قرار داشتند؛ درست آن زمانی که آشارا باعث شده بود سارگراس به دنیای آزراث دسترسی پیدا کند. با انفجار چاه ابدیت، این نوع الف‌ها غرق شدند اما به لطف یک خدای باستانی به اسم نازاث (N’zoth)، همگی نجات یافتند اما آنها به فرم جدیدی به اسم ناگا تغییر هویت پیدا کردند. همچنین در این میان فرد دیگری به اسم کیلتاس (Kael’thas) نیز وجود داشت که روزی رهبر بلاد الف‌ها بود.

نبرد ایلیدن علیه لیچ کینگ

ایلیدن و ارتشش به قصد کشتن لیچ کینگ قدم برداشتند اما آرتاس در قامت شوالیه‌ی مرگ توانست آنها را شکست دهد. ایلیدن از سمتی دیگر مجبور شد به سمت اوت‌لند فرار کرده تا پس از تجدید قوا، راهی برای متوقف کردن لژیون بیابد.

اهالی آزراث تا به این لحظه نتوانسته بودند آرامش و امنیت را به مدت زیادی به چشم ببینند. برای نمونه می‌توان به قصه‌ی رگناروس (Ragnaros) اشاره کرد که به ارباب آتش در دنیای وارکرفت مشهور است و علنا یکی از قدرتمندترین شخصیت منفی‌های این جهان به شمار می‌رود. همچنین می‌توان به نفارین (Nefarian)، اژدهای سیاه و دث وینگ (Deathwing) اشاره کرد که در بالای کوهستان وجود داشتند. در هر صورت، با گذشت زمان ایلیدن در اوت‌لند به فکر نابودی لژیون افتاد.

امیدوارم از داستان وارکرافت لذت برده باشین ادامه ی این مطلب در تاپیک دنیای هنر نبر ادامه دارد
 
این پست در صورت نیاز بروزرسانی میشود
 
  • زمان ایجاد

    4 ماه پیش
  • ۰

    پاسخ ها

  • ۱۹۶

    بازدید ها

  • ۰

    کاربران